تبليغاتX
عسل بانو
خسته ام من به خدا

خسته ام،

 میفهمید؟!


خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.

خسته از اینهمه تردید در عشق.


بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.

همۀ عمر دروغ،

 گفته ام من به شما.


گفته ام:

 عاشق پروانه شدم!

 واله و مست شدم از ضربان دل گل!

 شمع را میفهمم!

 


کذب محض است،

 دروغ است،

  دروغ!!


من چه میدانم از

حس پروانه شدن؟!


من چه میدانم گل،

 عشق را میفهمد؟

 یا فقط دلبریش را بلد است؟!


من چه میدانم شمع،

 واپسین لحظۀ مرگ،

 حسرت زندگیش پروانه است؟

 یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!


بخدا من همه را لاف زدم!!


بخدا من به همه عمر به عشاق حسادت کردم!!


باختم من همۀ عمر دلم را،

 به سراب و گذر آب از رود!!


باختم من همۀ عمر دلم را،
به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!


من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!

 آبیست؟!

 یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!


عشق را در طرف کودکیم،

خواب دیدم یکبار!


خواستم صادق و عاشق باشم!


خواستم مست شقایق باشم!


خواستم غرق شوم،

 در شط مهر و وفا

 اما حیف،

 حس من کوچک بود.

 

یا که شاید مغلوب،

 

پیش زیبایی ها!!

میشود قلب مرا عفو کنید؟

و رهایم بکنید

 

تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟

تا دلم باز شود،

خسته ام درک کنید

میروم زندگیم را بکنم،


میروم مثل شما،

 پی احساس غریبم تا باز،

 

شاید عاشق بشوم!!


                                                                                                          ((سوزان یگانه))


نوشته شده توسط r.sh.m در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 1:31 | لینک ثابت |

رمضان مبارک
 
ازعرش صدای ربنا می آید

آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
  مهمان خدا سوی خدا می آید
  

 
 

نوشته شده توسط r.sh.m در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 23:4 | لینک ثابت |

خدا


خداوند درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده میشوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند باز می کند.



نوشته شده توسط r.sh.m در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 21:50 | لینک ثابت |

تبریک



         سر خوش ان عیدی که آن بانی نور
                                     از کنار کعبه بنماید ظهور
                                                         قلبها را مهر هم عهدی زند
                                                                               از حرم بانگ انالمهدی زند.



*میلاد نور مبارک*

نوشته شده توسط r.sh.m در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 11:46 | لینک ثابت |

دل بی وفا

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را كه وفا نیست ز عالم كم باد
دیدی كه مرا هیچ كسی یاد نكرد

جز غم كه هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود؟

زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود؟
گویند مرا كه بند بر پاش نهید

دیوانه دل است، پام بر بند چه سود؟
من ذره و خورشید لقائی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پرم در پی تو می پرم

من كه شده ام چو كهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید كرد

وز چاه طمع بریده می باید كرد
خون دل من ریخته می خواهد یار

این كار مرا به دیده می باید كرد

آبی كه از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین كه چون می ریزد
پیداست كه خون من چه برداشت كند

دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هوشیاری غصهء هر چیز خوری

چون مست شدی هرچه بادا بادا
دل در غم عشق
مبتلا خواهم كرد
جان را سپر تیر بلا خواهم كرد
عمری كه نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل قضا خواهم كرد
از بس كه برآورد غمت آه از من

ترسم كه شود به كام بد خواه از من
دردا كه ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا كار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بودم اندر غم عشق

اما نه چنین زار كه این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد

مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در كشتن ما چه می زنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد
ما كارودكان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم
درعشق كه او جان و دل ودیدهء ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم.........


نوشته شده توسط r.sh.m در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 22:19 | لینک ثابت |

خسته
خسته‌ام از آرزوها،
آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی،
بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی،
زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین،
پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین،
آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشكسته،

چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته،
خسته از چشم‌انتظاری
صندلیهای خمیده،
میزهای صف‌كشیده
خنده‌های لب پریده،
گریه‌های اختیاری
عصر جدولهای خالی،
پاركهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی،
صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی،
جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی،
باد خواهد برد باری
روی میز خالی من،
صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها
نامی از ما یادگاری
نوشته شده توسط r.sh.m در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 13:51 | لینک ثابت |

تبریک

 

 اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.


 


بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمى‏دانست، ياد داد. 


مبعث پیام آور وحی ، پیامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان مبارک باد.


نوشته شده توسط r.sh.m در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 13:16 | لینک ثابت |

تبریک

آن شهنشاهی كه بحر لا فتی را گوهر است
شحنه دشت نجف شاه ولایت، حیدر است
ذات پاك مرتضی را با كسی نسبت مكن
زانكه این آب حیات از چشمه سار دیگر است
معنی قول علی بابها آسان مدان
كاین سخن را صدجهان معنی به هر باكی در است
سرسبحانی كه پنهانست در نادعلی
هم به معنی مظهرش او هم به معنی مظهر است



میلاد  با سعادت مولود کعبه.حضرت علی بن ابی طالب بر همه عاشقانش مبارکباد.


نوشته شده توسط r.sh.m در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 13:48 | لینک ثابت |

تفال
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آيد
فغان که بخت من از خواب در نمی‌آيد
صبا به چشم من انداخت خاکی از کويش
که آب زندگيم در نظر نمی‌آيد
قد بلند تو را تا به بر نمی‌گيرم
درخت کام و مرادم به بر نمی‌آيد
مگر به روی دلارای يار ما ور نی
به هيچ وجه دگر کار بر نمی‌آيد
مقيم زلف تو شد دل که خوش سوادی ديد
وز آن غريب بلاکش خبر نمی‌آيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا
ولی چه سود يکی کارگر نمی‌آيد
بسم حکايت دل هست با نسيم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آيد
در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سياهت به سر نمی‌آيد
ز بس که شد دل حافظ رميده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آيد
نوشته شده توسط r.sh.m در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 0:31 | لینک ثابت |

مادر


كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
 می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید. اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟
 خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان , من یكی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد كرد.
كودك دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت , من هیچ كاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند.
خداوند گفت : فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برایت آواز خواهد خواندو تو عشق او را احساس خواهی كردو شاد خواهی بود.
 كودك ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان انها را نمی فهمم؟
خداوند اور را نوازش كرد و گفت :فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هائی را كه ممكن است بشنوی را در گوشت زمزمه خواهدكرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی.
كودك سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟
خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد, حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
كودك با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت اگر چه من همیشه در كنار تو خواهم بود. در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدائی از زمین شنیده می شد. كودك میدانست كه باید بزودی سفرش را اغاز كند او به ارامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید:
لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید.
خداوند بار دیگر او را نوازش كرد و پاسخ داد: به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی
نوشته شده توسط r.sh.m در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 21:24 | لینک ثابت |

 

تعداد بازديدها:

  RSS  



طراح قالب